مداد کج نقشه کش خاورمیانه

بعد از سالیانی نه چندان کوتاه تا حدی یاد گرفته ام که تعصب و یک بعدی نگری را کنار بگذارم وبه قول مولانا بعد از عمری بی سو شوم. در دنیای اینترنت که میرود تا تمام کوره دهاتهای دنیا را به هم آنچنان وصل کند که دیگربرای کسی راه گریزی جز پذیرش همزیستی تمامی اختلافات بشری اعم از مذهب، نژاد، زبان و ملیت بجای نگذارد و پدیده جهانی شدن که دیگر نه مرز زمینی می شناسد و نه مرزبازجویی هویتی، میرود تا دگمهای فکری را تعدیل بخشد. دنیایی که از یک طرف علم، دانش، فرهنگ و صلح دوستی را بدون فعالیت های تجاری به اقصاء نقاط جهان می فرستد و از طرف دیگر بلاهایی چون ایدز، فحشاء و جنگ رانیز بهمراه خود دارد. در این چنین دنیایی با این ویژگیها، دیگر ناسیونالیسم، خودی و غیر خودی، مرزهای پر پاسدار و ارتش جنگجو لاجرم باید طی پروسه ای جای خود را به پذیرش و رسمیت شناختن دیگری و احترام به تفاوتهای فرهنگی بدهد و فکرهارا جهت مبارزه با معضلات جهانشمول به حرکت و گسترش وادارد.

انسانهای کره خاکی امروزه نیاز دارند که ازدل تنوعات، دنیای همبستگی ها را بوجود آورند نه دنیای از هم بیگانه اسلام ومسیحیت ویا جدایی انسان سفید و سیاه را. مگر نلسون ماندلا در این راه نامی جاودانه نیافت؟ مگر گاندی راه زندگی مسالمت جویانه بین هندوها و مسلمانان را بازنکرد؟ مگر آمریکا این امکان را به آقای اوباما نداده است که رئیس جمهور آینده این کشور بشود؟ مگر در کانادا به غیر از تخصص و قابلیت انسانها چیز دیگری مورد سئوال قرار میگیرد؟ مگر در لندن این شهر ممتاز دنیا هر ملیتی منطقه ای را به خود اختصاص نداده است؟ در محله هندیها در غرب لندن واقعا این احساس به انسان دست میدهد که وارد هندوستان شده است، مغازه و رستورانهای هندی، موزیک هندی، تمام خانمها با لباسهای رنگی ساری در حرکت و کارند. در شرق لندن گویا وارد افریقا می شوی و بندرت سفید پوستی رادر آنجا می بینی، بقیه لندنیها گاهی برای گذرندان شنبه شب خود به نایت کلابهای جامائیکایی که در و دیوارها را به سبک آفریقایی قرمز و نارنجی رنگ زده اند میروند. در شمال لندن ترکهای ترکیه برای خود کشور ترکیه درست کرده اند، وگاهی کردها و ترکهانیز بهم حمله ور می شوند. محله عربها نیزنزدیک مرکز لندن قرار دارد زنان نقاب رو ومردان سفید پوش در رفت و آمد همیشگی هستند، موقع نماز به مسجد میروند و عصرها نیزپای بساط قلیان در پیاده روها می نشینند. در واقع میتوانم بگویم لندن، جهانی با مقیاس کوچکتری از جهان کنونی است.

به اعتقاد من قومهای مختلف ایرانی میتوانند در چهارچوبه ایران درصورت داشتن حقوقی برابروعادلانه همزیستی مسالمت آمیزی با هم داشته باشند. از آنجائیکه ماهمیشه دارای حکومتهای دیکتاتوری و مرکزگرا بوده ایم هیچگاه حقوق ملیتهای دیگر مورد توجه قرارنگرفته است. در طول تاریخ معاصر، ما با درگیریها و تنش های قومی متعددی در ایران روبرو بوده ایم. اما شاید همیشه این فکرهم دربسیاری از ما وجود داشته است که زیبایی وپویایی زندگی درچهارچوب جغرافیای ایران بربستر همین تنوعات قابل تحقق است. از طرف دیگر آمیزش مابین ملیتهای مختلف هویت نوینی را بوجود آورده است که نیاز به تعریف جدیدی دارد. من باملیت کرد و دارای فرهنگ ومذهبی معین، با همسری ازملیتی ترک وفرهنگ ومذهبی متفاوت ازمن، دارای فرزندی هستم که به دلیل مهاجرت اجباری ما از توفیق تحصیل وکاردرمحیطی کاملامتفاوت ازایران باارزشها ومعیارهای دیگر برخوردارشده است. با این توصیف هویت اورا چگونه باید تعریف کرد؟

اما امروز من ایرانی وبا اندیشه باوربه جهانی شدن، سئوالاتی جدی در رابطه با خاورمیانه برایم مطرح شده است .بالطبع ایران نیزدرمحور این سئوالات قرار میگیرد. این سئوالات را بدون تعصب و محافظه کاری مطرح می کنم، حداقل این اجازه را دارم سئوالاتی که سالهاست ذهن مرا به خود مشغول داشته است بر زبان بیاورم.

آیا تقسیم بندی جغرافیایی خاص خاورمیانه خود منشا اصلی درگیرها و کشمشکش های یک قرن گذشته نبوده است؟ آیا به هنگام تعیین مرزها بوسیله قدرتهای بزرگ بعد از جنگ اول و دوم چهانی، ملل تقسیم شده مورد مراجعه برای تعیین کم وکیف هویت سیاسی آینده شان قرارگرفتند؟ آیا هیچ فکر کرده اید ما امروز از تصمیماتی دفاع می کنیم که ممکن است درگذشته مورد اعتراض نیاکان ما بوده باشد؟ و براستی تا بحال چند بار منصفانه با وجدان خود خلوت کرده وپرسیده اید چراکردها باید مابین چهار کشور عرب و ترک و فارس تقسیم شوند؟ آیا آذربایجان شمالی و جنوبی با یک فرهنگ، مذهب، زبان و یک منطقه جغرافیایی بایدهمچنان تقسیم شده آینده خود را رقم بزنند؟ هرگز از خود پرسیده اید چرا باید مردم بلوچ همچنان باید در سه قسمت مختلف، درایران، پاکستان و افغانستان مرزهای تحمیلی راپاس بدارند؟ و به همین ترتیب آیا فکر کرده اید ممکن است تاجیکها و بخشی از افغانها واقعا بخواهند با فارسی زبانان ایرانی زندگی کنند؟ اصلا بگذارید بگویم آیا فکر نمی کنید این نقشه جغرافیایی خاورمیانه بسیار غیر انسانی و جنگ افروزانه درست شده است؟

برای یک لحظه تعصب و حس ناسیونالیستی را کنار بگذارید و به سئوالات بالا فکر کنید. آیا برای پایداری صلح و روابط عادلانه انسانها بهتر نیست یک بازنگری اساسی و بدور از تعصب در تقسیم بندی مجدد کشورها انجام گیرد؟ یک بار این جداییها بدست قدرتهای بزرگ بعد از جنگها صورت گرفته است. این بار اختیار به دست شهروندان این مناطق داده شود تا خود تصمیم بگیرند کجا می خواهند زندگی کنند. به چه زبانی میخواهند تحصیل کنندو چگونه می خواهند سرزمین خود را اداره کنند؟

در ایران معاصر اغلب اقلیتهای ملی از حقوق طبیعی خود محروم بوده اند واز هرنوع مشارکت موثردراداره امور بازنگه داشته شده اند. آیا واقعا فکر نمی کنید امروز جا دارد به جای توهین و ناسزا و خفه کردن افراد با پرچسب تجزیه طلبی و جدایی خواهی یک بار هم شده با خود خلوت کنیم و با این نقشه تا متعادل و مسئله ساز خاورمیانه، آگاهانه، مسئولانه و صلح جویانه برخورد کنیم؟

وطن مطلوب من جایی است که حقوق انسانی من بی کم وکاست محترم شمرده شود. حق رای، حق تحصیل و کار ، حق آزادی بیان و انتخاب لباس و…را برای همگان تضمین کند وهرگونه اعدام و سنگسار را از قوانین خود بر دارد، لذا برای من فرق نمیکند پاسپورت ترکی، کردی و یا انگلیسی داشته باشم، مهم آنست آن جامعه، حقوق انسانی مرا به رسمیت بشناسد حالا میخواهد وطنم به کوچکی یک ده باشد و یابه بزرگی دنیا! 

بعد از سالیانی نه چندان کوتاه تا حدی یاد گرفته ام که تعصب و یک بعدی نگری را کنار بگذارم وبه قول مولانا بعد از عمری بی سو شوم. در دنیای اینترنت که میرود تا تمام کوره دهاتهای دنیا را به هم آنچنان وصل کند که دیگربرای کسی راه گریزی جز پذیرش همزیستی تمامی اختلافات بشری اعم از مذهب، نژاد، زبان و ملیت بجای نگذارد و پدیده جهانی شدن که دیگر نه مرز زمینی می شناسد و نه مرزبازجویی هویتی، میرود تا دگمهای فکری را تعدیل بخشد. دنیایی که از یک طرف علم، دانش، فرهنگ و صلح دوستی را بدون فعالیت های تجاری به اقصاء نقاط جهان می فرستد و از طرف دیگر بلاهایی چون ایدز، فحشاء و جنگ رانیز بهمراه خود دارد. در این چنین دنیایی با این ویژگیها، دیگر ناسیونالیسم، خودی و غیر خودی، مرزهای پر پاسدار و ارتش جنگجو لاجرم باید طی پروسه ای جای خود را به پذیرش و رسمیت شناختن دیگری و احترام به تفاوتهای فرهنگی بدهد و فکرهارا جهت مبارزه با معضلات جهانشمول به حرکت و گسترش وادارد.

انسانهای کره خاکی امروزه نیاز دارند که ازدل تنوعات، دنیای همبستگی ها را بوجود آورند نه دنیای از هم بیگانه اسلام ومسیحیت ویا جدایی انسان سفید و سیاه را. مگر نلسون ماندلا در این راه نامی جاودانه نیافت؟ مگر گاندی راه زندگی مسالمت جویانه بین هندوها و مسلمانان را بازنکرد؟ مگر آمریکا این امکان را به آقای اوباما نداده است که رئیس جمهور آینده این کشور بشود؟ مگر در کانادا به غیر از تخصص و قابلیت انسانها چیز دیگری مورد سئوال قرار میگیرد؟ مگر در لندن این شهر ممتاز دنیا هر ملیتی منطقه ای را به خود اختصاص نداده است؟ در محله هندیها در غرب لندن واقعا این احساس به انسان دست میدهد که وارد هندوستان شده است، مغازه و رستورانهای هندی، موزیک هندی، تمام خانمها با لباسهای رنگی ساری در حرکت و کارند. در شرق لندن گویا وارد افریقا می شوی و بندرت سفید پوستی رادر آنجا می بینی، بقیه لندنیها گاهی برای گذرندان شنبه شب خود به نایت کلابهای جامائیکایی که در و دیوارها را به سبک آفریقایی قرمز و نارنجی رنگ زده اند میروند. در شمال لندن ترکهای ترکیه برای خود کشور ترکیه درست کرده اند، وگاهی کردها و ترکهانیز بهم حمله ور می شوند. محله عربها نیزنزدیک مرکز لندن قرار دارد زنان نقاب رو ومردان سفید پوش در رفت و آمد همیشگی هستند، موقع نماز به مسجد میروند و عصرها نیزپای بساط قلیان در پیاده روها می نشینند. در واقع میتوانم بگویم لندن، جهانی با مقیاس کوچکتری از جهان کنونی است.

به اعتقاد من قومهای مختلف ایرانی میتوانند در چهارچوبه ایران درصورت داشتن حقوقی برابروعادلانه همزیستی مسالمت آمیزی با هم داشته باشند. از آنجائیکه ماهمیشه دارای حکومتهای دیکتاتوری و مرکزگرا بوده ایم هیچگاه حقوق ملیتهای دیگر مورد توجه قرارنگرفته است. در طول تاریخ معاصر، ما با درگیریها و تنش های قومی متعددی در ایران روبرو بوده ایم. اما شاید همیشه این فکرهم دربسیاری از ما وجود داشته است که زیبایی وپویایی زندگی درچهارچوب جغرافیای ایران بربستر همین تنوعات قابل تحقق است. از طرف دیگر آمیزش مابین ملیتهای مختلف هویت نوینی را بوجود آورده است که نیاز به تعریف جدیدی دارد. من باملیت کرد و دارای فرهنگ ومذهبی معین، با همسری ازملیتی ترک وفرهنگ ومذهبی متفاوت ازمن، دارای فرزندی هستم که به دلیل مهاجرت اجباری ما از توفیق تحصیل وکاردرمحیطی کاملامتفاوت ازایران باارزشها ومعیارهای دیگر برخوردارشده است. با این توصیف هویت اورا چگونه باید تعریف کرد؟

اما امروز من ایرانی وبا اندیشه باوربه جهانی شدن، سئوالاتی جدی در رابطه با خاورمیانه برایم مطرح شده است .بالطبع ایران نیزدرمحور این سئوالات قرار میگیرد. این سئوالات را بدون تعصب و محافظه کاری مطرح می کنم، حداقل این اجازه را دارم سئوالاتی که سالهاست ذهن مرا به خود مشغول داشته است بر زبان بیاورم.

آیا تقسیم بندی جغرافیایی خاص خاورمیانه خود منشا اصلی درگیرها و کشمشکش های یک قرن گذشته نبوده است؟ آیا به هنگام تعیین مرزها بوسیله قدرتهای بزرگ بعد از جنگ اول و دوم چهانی، ملل تقسیم شده مورد مراجعه برای تعیین کم وکیف هویت سیاسی آینده شان قرارگرفتند؟ آیا هیچ فکر کرده اید ما امروز از تصمیماتی دفاع می کنیم که ممکن است درگذشته مورد اعتراض نیاکان ما بوده باشد؟ و براستی تا بحال چند بار منصفانه با وجدان خود خلوت کرده وپرسیده اید چراکردها باید مابین چهار کشور عرب و ترک و فارس تقسیم شوند؟ آیا آذربایجان شمالی و جنوبی با یک فرهنگ، مذهب، زبان و یک منطقه جغرافیایی بایدهمچنان تقسیم شده آینده خود را رقم بزنند؟ هرگز از خود پرسیده اید چرا باید مردم بلوچ همچنان باید در سه قسمت مختلف، درایران، پاکستان و افغانستان مرزهای تحمیلی راپاس بدارند؟ و به همین ترتیب آیا فکر کرده اید ممکن است تاجیکها و بخشی از افغانها واقعا بخواهند با فارسی زبانان ایرانی زندگی کنند؟ اصلا بگذارید بگویم آیا فکر نمی کنید این نقشه جغرافیایی خاورمیانه بسیار غیر انسانی و جنگ افروزانه درست شده است؟

برای یک لحظه تعصب و حس ناسیونالیستی را کنار بگذارید و به سئوالات بالا فکر کنید. آیا برای پایداری صلح و روابط عادلانه انسانها بهتر نیست یک بازنگری اساسی و بدور از تعصب در تقسیم بندی مجدد کشورها انجام گیرد؟ یک بار این جداییها بدست قدرتهای بزرگ بعد از جنگها صورت گرفته است. این بار اختیار به دست شهروندان این مناطق داده شود تا خود تصمیم بگیرند کجا می خواهند زندگی کنند. به چه زبانی میخواهند تحصیل کنندو چگونه می خواهند سرزمین خود را اداره کنند؟

در ایران معاصر اغلب اقلیتهای ملی از حقوق طبیعی خود محروم بوده اند واز هرنوع مشارکت موثردراداره امور بازنگه داشته شده اند. آیا واقعا فکر نمی کنید امروز جا دارد به جای توهین و ناسزا و خفه کردن افراد با پرچسب تجزیه طلبی و جدایی خواهی یک بار هم شده با خود خلوت کنیم و با این نقشه تا متعادل و مسئله ساز خاورمیانه، آگاهانه، مسئولانه و صلح جویانه برخورد کنیم؟

وطن مطلوب من جایی است که حقوق انسانی من بی کم وکاست محترم شمرده شود. حق رای، حق تحصیل و کار ، حق آزادی بیان و انتخاب لباس و…را برای همگان تضمین کند وهرگونه اعدام و سنگسار را از قوانین خود بر دارد، لذا برای من فرق نمیکند پاسپورت ترکی، کردی و یا انگلیسی داشته باشم، مهم آنست آن جامعه، حقوق انسانی مرا به رسمیت بشناسد حالا میخواهد وطنم به کوچکی یک ده باشد و یابه بزرگی دنیا!

 

Today I feel different

Today I consider myself as a different woman, one who doesn’t want to talk about universal discrimination against women. Today, the 8th of March has another concept of meaning for me and I strongly feel I like to talk to you on this day about war and peace, and to express my wishes and desires to some of the people in this small world.

I have been out of my country, Iran, for a long time, because of political reasons. I have lived and travelled in different countries. I am familiar with different languages and cultures and have friends from different backgrounds, Muslim, Christian, Jewish, Indian and Chinese. I am working in a college where, among my students, one is African, another is English, a third is Latin American, a fourth is from Eastern Europe and another is from the Middle East. Furthermore I am living in a quiet street in London where the neighbour on my right is French, the one on my left is English and the one opposite is Polish. The world is not as big as I had previously thought.

I remember Tamara, who was of Tatar ethnicity in Tashkent. She was my friend even though I couldn’t speak her language well, and we met each other quite often. She invited me for dinner and our children played in the garden. She served food that was the same as ours; only it took a bit longer to serve the starter, the main dish and the dessert. She made Green tea, not in a cup, but in a small bowl and she was trying not to make it full, according to her culture of welcoming the guest into her house.

I remember an Armenian student. We met each other on a bus in Yerevan and I went to her house with my family. There I met her blind mother and listened to Armenian music, and when an earthquake happened in that area, she never contacted me again and I cried from my heart for her loss.

How can I forget my Uzbek lecturer, who felt close to me, as her husband’s grandfather was Iranian. When I graduated, she organised a party with members of her family at her house. Instead of wine, horse’s milk was served, which presented some difficulties. But she said it contained a lot of vitamins for pregnant mothers, useful as I was pregnant at the time! I’d never tried it before, but at that gathering I drank the horse’s milk, and everybody said “Cheers” in the Uzbek language.

How can I forget my Russian neighbour, we went out and bought fish from the fishmongers and cooked it together. She cleaned the fish and I put some Iranian stuffing inside. She told me stories about how she became a socialist. She told me how Russians had brought all the equipment and materials by train from Moscow to build Tashkent University and how the train had taken a month to arrive. She said that, after a big earthquake in Tashkent, Russians and Uzbeks had come together to rebuild the modern Tashkent city. She said that once they had celebrated the 8th of March with flowers sent by aeroplane from the Communist Party to all women during the Party Congress. That made a perfect headline for the daily newspapers.  

How can I forget my Scottish neighbours, who were like grandparents to my son, and who looked after me like a daughter. They laughingly told me that drinking whiskey with water and ice showed a lack of respect towards Scottish people! They told me stories about Robert Burns, their own national poet, how he had loved his 13 lovers and so produced beautiful poems. They celebrated with a Robert Burns’ Supper, eating their own traditional food, “haggis”, and reading poems on his birthday.

How can I forget Christina, my English teacher who, very importantly, helped me to get my first job in this country? She married a nice Kurdish guy from Turkey and she helped a lot of refugees to settle in this country. How can I forget Helen, who was always there for me and showed great consideration in helping me with study and work.  How could I fail to acknowledge my love and respect for Luanne, who has always been a great friend to our Iranian community.  How could I ignore Robert, who likes Iranians, speaks Farsi and loves his Iranian wife.

How could I miss talking about Jude, a Christian African colleague. We talk about work and study, we both teach computers and we are aware of a lot of educated Iranian and Nigerian people working in this area in London. We eat lunch together and discuss problems in our countries: he talks about Iranian Government policy regarding the current situation in the Middle East and I talk about how we need peace in our country. I go to his house and his son calls me “aunty”, just as Parasto, another friend’s daughter did when she was a child.

And how could I not mention Gity for her sense of humour, Sima for her honesty and kindness and Farideh for her hard work and independence in life.

Yes that has been my real world, although at the same time, the unhappiness, difficulties and misunderstandings I have lived through cannot be ignored. That big world is so small for me now that my imagination can easily envisage anything. I have seen a lot of similarities in my world rather than differences. I have found all people to be the same; no one person is better or worse than another. Colour, race, religion and gender don’t have any place in my judgement of them.

Today I feel this huge world is like a big family for me. All of us are members of this family. Why are we talking about nuclear weapons, war and killing each other? Was not the Danish cartoon simply a big misunderstanding which caused a lot of death and conflict between Muslims and the West? But you can see another side to the story as well: elsewhere an Iranian movie got the same Golden Bear prize as a Danish film producer’s in Berlin two weeks ago.

I wonder whether, the money spent on war to be allocated instead to education, hospitals and modern equipment and technology in some Middle Eastern countries, would this not be a better way to help them become modernised more easily? I believe strongly that by keeping the fire of war burning, there is no way we can achieve democracy, good friendship and tolerance.

Today the whole world is in crisis, particularly in Middle Eastern countries, and I am worried for my home, where my sick mother is living, my brother is working hard and my sister is responsible for four others. I don’t want to see that small, beautiful land destroyed by bombs again, which made my father and brother sleep forever. None of us wants to see any harm come to Behshte Zahra, a place where thousands of young people were killed during the war with Iraq.

I talk to my Iraqi doctor friend through the Internet for hours about love, friendship, war, peace, the UK and the US and even Bird Flu. He is only 26 years old, but he has known 8 years of war between Iran and Iraq, during which Saddam Hussein started to destroy our countries. He realises that I become very upset when I remember that time of war. He has asked me not to talk about it as he feels ashamed as an Iraqi, even though he was very young when the war took place. He hates war and is looking for a quiet and peaceful place to live.

He has always been a witness to war in his country: the war with Iran, the attack on Kuwait, sanctions and then the US invasion. And now, after the Smareh explosion he has shut himself away in his home and worries whether Iraq will descend into civil war. He said that Bird Flu has killed a young Iraqi and that he felt a kind of relief at least an Iraqi died without being involved in the war with the Americans or any other Iraqis. He says that all the young people in Iraq have a sad life and look 10 years older than their age. He is looking forward to seeing democracy in his country.

How to keep quiet and not to think about seeking a way to prevent war in the world? I believe women have the potential to play a great role in this subject at the present time. Today, as a woman and as a mother, who has for many years celebrated the 8th of March, International Women’s Day, I am saying I am in love with peace and friendship and security.

More than anything else, I think about my own country nowadays. I know that in a peaceful environment my sister, my mother and my friends would be in a better situation to fight for their rights, for I believe that in a conflict situation, women lose more than men. Under such circumstances, women suffer more than men, both economically and psychologically. In a peaceful environment everybody can turn their thoughts to progress, development and positive changes in their life and society.

Yes, today I think about peace and security more than at any other time. So, on this day, with a red rose, I go to meet all of those women who are striving for peace and who disagree with war in any part of the world.

Welcome!

Hello and welcome to my new blog. I have created this blog to share my articles, thoughts and experiences with you. I would greatly welcome any comments made on this site so please feel free to leave your thoughts. I will be posting some new items on here in the not so distant future. In the meantime please check out my new book “Impact of Culture on Iranian Female Education” which can be purchased by selecting “My Books” in the top menu. Thank you for visiting my blog.